تبليغاتX
هیس
اولین عید نبود که با هم بودیم

اما اولین عید بود که برای هم بودیم.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 17:29 توسط ترانه |

همیشه به تاثیر آب و هوای یک منطقه روی خلق و خوی ساکنینش معتقد بودم. مثلا یه جا شنیده بودم و قبول داشتم که ساکنین شهرهای کویری، خسیسن چون طبیعت براشون خساست به خرج داده و ساکنین شهرهای شمالی دست و دل بازن چون طبیعت باهاشون دست و دل بازه.

حالا یه چیز دیگه هم کشف کردم: اخلاق آدما خیلی شبیه آب و هواشونه. تو شهری که یه روز بارونه فردا آفتاب، آدماش هم یه روز خیلی خوبن و یه روز یه کمی بد اخلاق می شن بی دلیل! -همون اختلال منیک- دپرسیو خودمون- و همسر بنده هم از این قاعده مستثنی نیست انگار.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 20:24 توسط ترانه |

در راه واحد شدنیم اما همیشه بین ما فاصله ای هست؛ فاصله ای از جنس یک خاطره، از جنس یک گذشته. شاهد این مدعا اشک های پنهانی منست و آرزوهای بر باد رفته ی تو. افسوس ناگزیر منست و حسرت ماندگار تو.

هیچکس نمی داند چه حالی دارم؛ هیچکس نمی داند چه حالی داری. تا به حال اینقدر عاشق نبوده ام، تا به حال اینقدر آماده نبوده ام که جسم و جانم را تسلیم یک مرد کنم برای همیشه تا ابد چه باشد چه نباشد. اما حالا حس می کنم تو آماده نیستی. تو نمی خواهی. تو مجبوری و هیچ چیز سخت تر از این نیست برای من. من... من... منِ خودخواه، منِ از خود راضی ... منِ احمقِ نادان. منی که همیشه همه چیز برایم حکم تفنن داشت و سرگرمی و حالا حس می کنم که این احساس، تاوانِ همه ی آن حماقت هاست.

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 12:18 توسط ترانه

چه جوری می شه

از باقالی بیزار بود--از سیر متنفر بود-- به بادمجون حساسیت داشت و از بوی ماهی حالت تهوع گرفت

و عروس رشتی ها شد!؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 10:25 توسط ترانه |

عاشقانه ترین جمله ای که تا حالا بعد از یه دعوای یک هفته ای نثارم شده بود:

"کمپوت گُهی اما نمی دونم چرا انقدر دوسِت دارم!"

 

هیس نوشت: عذرخواهی بابت کلمه ی رکیک!  

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 13:8 توسط ترانه |

روی دیواری خواندم:

بزرگترین حق را بر گردن زن، شوهر او دارد و بزرگترین حق را بر گردن مرد، مادر او دارد" !!!

 

ای بابا پس تکلیف مادر بیچاره ی ما چیه که کلا" از دار دنیا سه تا دختر داره؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت 17:3 توسط ترانه |

باز هفته  نامه ی سلامت و این خانوم روانشناس با چادر مشکی و روسری گل منگولی؛ همین خانوم محترمی که فقط نام زن را به یدک می کشد و در فضایی که در اختیار دارد خواسته یا ناخواسته مهر تائیدش را روی این تابو می زند که زن، جنس دوم است. همو که می گوید زن باید انتخاب شونده باشد نه انتخاب کننده ، باید حتما از همسرش کوچکتر باشد وگرنه ده سال دیگر پیر و چروکیده که شد از چشم شوهرش میفتد. همو که با زبان بی زبانی داد می زند که یک زن باید نیازها و ارزش های شوهرش را بر همه چیز خودش ترجیح دهد غافل از آنکه روح از این تقسیم بندی ها فارغ است. مگر می شود برای یک روح درجه ی اول و دوم قائل شد؟ مگر می شود روح را در گونی پیچاند؟ مگر می شود بعضی ارواح را نصف برخی دیگر حساب کرد؟ نه جانم نمی شود. به خدا نمی شود.

اما آنچه بیش از همه عذابم می دهد پذیرش این اجحاف است از سوی زنان. از سوی کسانی که طی سالهای متمادی اعتماد به نفس خود را زیر خروارها خاک تعصب مردسالارانه و غرض ورزی دفن کرده اند، آنها که همیشه "مادر بچه ها" بودند نه معشوقه ی شوهر هایشان و اعتماد می کنند بر تمام سالهایی که امثال این خانم درس خواند و دکتر شد. اعتماد می کنند بر دانشش و خود را و تمام چیزهای وابسته به خود را در درجه ی دوم اهمیت می دانند. جسم و روح بیمارشان را کتمان می کنند و این ارزش های القاء شده را ارج می نهند و هرگز متوجه نمی شوند این دیوار زمخت سیاه که بین آنها و اشعه ی شفابخش خورشید قرار گرفته عامل پوکی استخوان و هزاران درد آنهاست نه یائسگی و امثالهم. این پوشش گل و گشاد است که طبق تعبیر لامارک به هیکل هایشان این اجازه را می دهد که تا مرز درزهایش رشد کند و برایشان قند و چربی و بیماری به ارمغان آورد. آنوقت این بانوی فوق الذکر با پوششی مثال زدنی ظاهر می شود و در هفته نامه ی سلامت (!) اظهار فضل می کند و از سلامتی جسم و روان می گوید.

کاش می توانستم بفهمم چرا این جامعه ی مردسالار نمی خواهد قبول کند که به دور از هر گونه تبعیضی بهتر می تواند رشد کند؟ کاش می توانستم بفهمم چرا این جامعه و مردمان آن از پیشرفت می هراسند؟ چرا کورکورانه آنچه را که به صلاح اجدادشان بود، صلاح خود نیز می دانند؟ چرا مسئله ی به این سادگی را نمی فهمند که آینده سازان این مملکت کودکان نیستند. بلکه زنان هستند. مگر نه اینست که  کودکان در دامان این زنان پرورش می یابند؟ مگر نه اینست که همین زنانی که اینگونه از حقوق اولیه ی خود نیز محرومند، اولین مربی کودکانند؟  پس چگونه می توان اعتماد کرد به شیوه ی تربیتی آنها؟ چگونه میتوان امید بست به تربیت آینده سازان؟  چگونه؟ چگونه؟...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 14:23 توسط ترانه |

قدش تقریبا تا سر شونه های من بود بهش می خورد کلاس چهارم یا پنجم باشه. تازه اومده بود و خیلی هم قیافه ی تو دل برویی داشت تپل مپل، سفید و خشکل بود با چشای رنگی. از همون جلسه ی اول حس کردم که دلش نمی خواد تو جمع بچه ها حرف بزنه. نقاشی هایی که بهشون داده بودم رو سبز کرد و از اون سر کلاس اومد گفت: خاله من سبز کردم. با ذوق و شوق گفتم خیلیییییی قشنگه عزیزم چقدر خوب رنگ کردی! در گوشم گفت: آخه من سیدم! لبخندم خشک شد.... سید!؟ کلا" هر کدوم از این کوچولو های دوست داشتنی وقتی راجع به والدینشون می گن خیلی جلو خودمو می گیرم که عکس العمل تابلویی نشون ندم. مخصوصا اینکه با چشمای گرد و سیاهشون زل می زنن تو چشمام ببینن بعدش من چی می گم. بعد از یه مکث گفتم: اِ؟ آها باشه، حالا برو بقیشو رنگ کن. اما با خودم گفتم آخه کدوم پدر و مادر؟ شما ها که از وقتی یادتون میاد اینجائید. اما بعد خودمو آروم کردم که نه این تازه اومده لابد واسه والدینش اتفاقی افتاده... اصلا به من چه....

جلسه ی بعد یه کم زودتر رسیدیم داشتن مشق می نوشتن که من یه دفعه چشمم افتاد به دفتر پارسا! خدای من چی می دیدم!؟ این بچه با یک متر و سی سانت قد تازه داشت یک صفحه از حرف " ط " می نوشت! پس این تا الان کجا بوده؟ پیش کی بزرگ می شده؟ پدر و مادرش کیَن؟ وجدان داشتن؟ یعنی اینهمه مشکل داشتن که باید بچه هاشونو ول کنن به امان خدا! یعنی دیگه حتی نمی تونستن بچه رو بفرستن مدرسه؟ خدایا اینا اسمش چیه؟ فقر؟ فلاکت؟ بدبختی؟ جهالت؟ بی خِرَدی؟ چی؟ باز این ها خوش شانس بودن که اینجان. چه بسا بچه هایی معصومی که از همه چی محرومن و معلوم نیس کجان...  

+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 12:7 توسط ترانه |

چشمهای ریز صبح  و سطل زباله ی پر از دستمال کاغذی گویای احوالات شب گذشته...

ترانه ای از صبح یکسره می خواند: "دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم می خوای بری تو رو به این ترانه می سپارم ولی نرو..."  و من بی حس و پر رخوت نشسته ام روی تخت. دیوار، تکیه گاه سرم و پاهای یخ کرده ام را پتو پوشانده عین مادران پسر مرده خیره شده ام به نقطه ای در ناکجا. فارغ از هر رفت و آمد هر صدا. شمایلی مقدس در آغوشم و زنجیر و پلاکی نقره ای در دستم. قطرات اشک در رقابت با هم  گاه با هم می رسند و گاه بر هم پیشی می گیرند.

او می رود به خاطر تمام آنچه هستم و نباید می بودم و من عاجز و مستعصل آرزوی مرگ می کنم... بعد از سالها. 

+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 11:30 توسط ترانه |

من سراپا گنهم

تو وجودی پاک و صاف

من پر از آشوب و عصیان

تو ولی آرام و رام

دورم از جسمت ولیکن

قلب تو اینجاست اندر روح من

چشم تو اینجاست در ژرفای من

من چه بودم؟

ذره ای پست و حقیر

برق خنده مرده بر لب هایمُ

آفتاب شادمانی بس بخیل

خسته از غفلت و هم دل ناگران از خشم حق

وارهانیده همه دنیا و وانفسا به خلق

 

تا شبی،

آن شب که باریدن گرفت

پرتو پاک ستاره در کنار نور ماه

آن شبی که یادش آمد آسمان

قصه ی نجوای دیرینه ی ما

آن شبی که نزد دریای زلال،

سر من بر روی زانوی تو بود

دست تو بر سر من

بی هیچ حرفی

بی هیچ نقلی

 

شب می گذشت آرام و رام

در دل ما لیکن آشوبی به پا

گشت و گشت این روزگار بس عجیب

عشق ما هم شعله ور شد

مقتدر، پاک و نجیب.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 10:34 توسط ترانه |